مؤلف مجهول / قدرى
5
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى )
بهم باز كردند بنياد جنگ * سپاه مسلمان و اهل فرنگ بگشتند با همدگر در نبرد « 16 » * بكردند با هم بسى داد و خورد « 17 » بناگاه آن كافر « 18 » بدنهاد * شكست سپاه مسلمان بداد بشد قوت « 19 » از مردم ملك لار * ز پير « 20 » وز ورنا « 21 » برون از هزار ( a 6 ) پس آنگاه چون گشت قلعه تمام * بشد كار بر مردم لار خام به سختى چنان قلعه كس در جهان * نبود و نديد و نداده نشان يكى قلعه [ ى ] سخت پر ترس بوم * خطرناك بى « 22 » جاى گبران شوم ز هر قلعه كز « 23 » بحر تا بر بود * سوادى از آن قلعه خيبر بود ( b 6 ) چهار و دو ده توپ « 24 » در قلعه داشت * دگر شانزده توپ در برشه داشت سخن ختم كردى چو از قلعهاش * دگر گوى از كلوبرشهاش كلوبرشه با دو ديگر « 25 » غراب * سه تا قلعه بودند در روى آب ز توپ و تفنگ كلو برشهاش * نمىرفت كس جانب قلعهاش ( a 7 ) به بيرون قلعه حصارى گرفت * دل مؤمنان زو غبارى گرفت معالقصه اين شرح شد مختصر * بنظم آورم داستانى دگر رسيد اين خبر چون به آب كرنگ « 26 » * بنواب عالى كه آمد فرنگ بجنبيد نواب عالى بقهر * بفرمود بر لشكر آراى دهر ( b 7 ) كه اينك سپاهى بجنگ آمده * بر شاه ما از فرنگ آمده ببايد يكى سرور نامدار * خردمند داناى نيكو شعار
--> ( 16 ) . بونلى : بزد . ( 17 ) . خورد Khard بونلى : رد . ( 18 ) . بونلى : بناگاه كافر . ( 19 ) . در مجلّهء يادگار فوت نيز در بونلى « فوت » آمده است . ( 20 ) . بونلى : بير . ( 21 ) . چنين است در اصل . منظور برنا است . ( 22 ) . بى Bi - بود . بونلى : پى . ( 23 ) . اصل : كر . بونلى : كه . ( 24 ) . بونلى : توب . ( 25 ) . اصل : باز ديگر . ( 26 ) . كرنگ - كوهرنگ .